تبليغاتX
 دل نوشته های من و تو...

دل نوشته های من و تو...

هیچ آدابی و ترتیبی مجو............هر چه می خواهد دل تنگت بگو

شبی که عشقم را ثبت کردم...

"به نام خدایی که از من معشوق، عاشقی ایچنین ساخت"

خدا در حیاط خانه کنار حوض نشسته بود و به درد دل که زیر باران به دنبال آشیانه بودند، گوش می داد... من از پشت پنجره به او نگاه می کردم و باران بی اعتنا به اشکهای پنجره، می بارید...

انگار آن شب همه چیز و همه کس برای ثبت عشق من آمده بودند...! آری٬ ثبت عشق برای دختری که فقط یک قلب سنگی داشت٬ برای دختری که می گفت: هیچوقت عاشق نخواهم شد!

آن شب اینگونه گذشت:

یک نفر آمد و برایم از عشق گفت...٬ اما نمی دانست که من قلبی از سنگ در سینه دارم! به حرفهایش خندیدم و او با تمتم اطمینان می گفت که قلب سنگی ات را آب میکنم و آن را بدست خواهم آورد...! او هم مثل همه ی مردان دروغ گفتن را مثل آب خوردن بلد بود... حرفهایش برایم تکراری و درد آور بود... او همچنان برایم از عشق می گفت و من به حرفهایش می خندیدم...!

اما آن شب... آن شب در حیاط خانه خدا به چشمهایم زل زد و تا صبح برایم از عشق گفت... انگار حرفهای خدا پیغامی از طرف او بود...!

یعنی خدا هم مرا تنها گذاشته بود؟!

اما می دانستم که خدا هیچ وقت مثل اکثر مردان دروغ نمی گوید٬ او با من صادق بود.

به حرفهایش ایمان آوردم و قلبم را برای همیشه به دست خدا و عشق سپردم...

من آن شب عشقم را در حضور خدا ثبت کردم.

او راست می گفت؛ قلب سنگی مرا بدست آورد...

                                                             "تنها"


 

نوشته شده توسط تنها در دوشنبه 15 بهمن1386 ساعت 6:41 بعد از ظهر موضوع دل نوشته های "تنها" | لینک ثابت


سلامی دوباره

سلامی مجدد خدمت همه ی کسانی که به این وبلاگ لطف داشتن ودارن.

ببخشید که ما یه مدت بی خبر گذاشتیم رفتیم آخه امتحانات ترممون شروع شده بود واسه همین دیگه نتونستیم یه مدت به این وبلاگ برسیم.

ولی هنوزم امتحاناتمون تموم نشده.ان شاءالله ازیکی دوهفته ی دیگه بازم با مطالب جدید خدمت می رسیم.

بازم ممنون ومتشکر...


 

نوشته شده توسط تنها در دوشنبه 24 دی1386 ساعت 5:51 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


نامه ای به خدا

سلام خدای مهربونم...

      نمیدونم واقعا چه جوری برات بنویسم٬ یعنی اصلا روم نمیشه!

دیشب تو برام کاری کردی که من از خجالتت تا صبح نخوابیدم و بخاطر کاری که واسم کردی٬ همش اشک ریختم و با اشک و شرمندگی ازت تشکر کردم و تا آخر عمر هم تشکر خواهم کرد...

     واقعا دیشب نهایت عشق رو دیدم...آره٬ منظورم عشق تو به بنده هاته! تا حالا هیچ عاشقی رو مثل تو ندیده بودم...!

     با اینکه من اصلا در اون حدی که خودت خواستی نبودم ولی خواستمو دادی بهم!

باور کن هنوز باور کردنش برام سخته...!

     خداااااااااااااا؟ آره٬ من دارم صدات میکنم٬ من همون بنده ی خاکیه خودت٬ همون بنده ی گناهکارت٬ همون مخلص همیشگیت٬ همونی که تا آخر عمر شرمندت میمونه همونی که دیگه فکر کنم خودت بهتر بشناسیش...!

      نمیدونم دیشب صدای دلمو شنیدی یا نه؟ که مطمئنم شنیدی! ولی من اگه جای تو بودم اصلا گوش نمی دادم...! دیشب دلم داشت بهت میگفت: چطور اینکاری که واسم کردی رو جبران کنم؟! دیشب دلم اشک میریخت و شرمنده ی تو بود و الآن هم هست و همیشه هم خواهد بود...

     اگه هر عاشق دیگه ای بود فکر میکنی میتونست اینقدر کارهای خلاف میل خودشو که معشوقش انجام میده٬ تحمل کنه؟! شاید دفعه ی اول ندید بگیره٬ دفعه ی دو ببخشه و دفعه ی سوم تذکر بده و بازم ببخشه٬ ولی دفعه های بعد دیگه اگه خودش هم اونو ببخشه دیگه از دلش میفته و...! ولی پس تو چه جور عاشقی هستی که دفعه ی اول و دوم و سوم که هیچ٬ حتی تا بی نهایت بار هم اگه کارامونو تکرار کنیم٬ بازم میبخشی و از همه مهمتر ذره ای از عشقت هم نسبت به این یک مشت خاک کم نمیشه و بازم خواسته هاشو برآورده میکنی و اونو شرمنده ی خودت میکنی؟!!!

    واقعا ما بنده ها باید عشقو از تو یاد بگیریم...بابا دست خوش...تو دیگه کی هستی...!!!

                                                          

                                                     مخلص و شرمنده ی همیشگیه تو: یک مشت خاک


 

نوشته شده توسط یک مشت خاک در یکشنبه 25 آذر1386 ساعت 1:23 بعد از ظهر موضوع دل نوشته های "یک مشت خاک" | لینک ثابت


مشاعره ی عمومی (شماره ی 1)

سلامی مجدد خدمت همه ی شما دوستان و همراهان عزیز...

من از چند وقت پیش قصد داشتم یک مشاعره ی عمومی بذارم و حالا بعد از این مدت بالاخره الآن این فرصت رو پیدا کردم که اینکار فرهنگی-هنری رو صورت بدم؛

شرایط مشاعره:

1)   هر کس هر چند بار که بخواد می تونه تو مشاعره شرکت کنه.

2)   یک نفر نمیتونه 2 بار پشت سر هم شعر بگه و اگه بخواد چند بار شرکت کنه باید یک شعر رو که گفت شعر بعدیشو بعد از نفر یا نفرات بعد بگه.

   *3) مشاعره به این صورت انجام میشه؛ که یک نفر یک بیت میگه و نفر بعدی باید آخرین حرف بیت نفر قبلی، اولین حرف و آغازگر بیتی باشه که می خواد بگه.

حالا من و تنها مشاعره رو شروع می کنیم و شما دوستان در قسمت نظرات این پست ادامش بدین؛

 

یک مشت خاک:     هیچ آدابی و ترتیبی مجو

                                                         هرچه می خواهد دل تنگت بگو

تنها:                  و عشق صدای فاصله هاست

                                        صدای فاصله هایی که غرق ابهامند

حالا شما دوستان ادامه بدین...

 

(درضمن دوستانی که نمیخوان تو مشاعره شرکت کنند و یا دوستانی که میخوان نظرشون رو در مورد مشاعره بگن روی پست قبلی کامنت (نظر) بذارن!)


 

نوشته شده توسط یک مشت خاک در جمعه 23 آذر1386 ساعت 4:6 بعد از ظهر موضوع مشاعره ی عمومی | لینک ثابت


فلسفه ی "یک مشت خاک"

سلام دوستان و همراهان عزیز و محترم

راستش یکی از دوستان از من یک سوالی پرسید که من وظیفه ی خودم میدونم که جوابشونو بدم:

ایشون به من گفتن "چرا آدمها از شخصیت اصلی خودشون فرار میکنن؟! و چرا من اسم خودمو تغییر دادم و گذاشتم "یک مشت خاک"؟!

در جواب ایشون باید بگم ما یک مشت خاکیم که از شخصیت و اصلیت اصلیمون فرار کردیم!

حال بذارین این سوال رو ازتون بپرسم: شما میدونین که اصلیت ما آدمها چیه؟!!!

گاهی اوقات این سوال تو ذهنم بوجود میاد که من چی ام؟! من کیم؟! بعد که یه کم فکر میکنم میبینم من و حتی همه ی آدمها هیچی نیستیم غیر از "یک مشت خاک" که خدا از روح خودش به اون دمیده و الآن ما اینیم که...!

آره ما یک مشت خاک بیشتر نیستیم پس چرا بعضی وقتها (بعضی وقته که چه عرض کنم!) اونقدر مغرور میشیم که اصلیت خودمونو فراموش میکنیم؟! فراموش میکنیم که یک مشت خاک بیشتر نیستیم٬ فراموش میکنیم که کی ما یعنی این موجود خاکی رو به اینجا رسونده٬ فراموش میکنیم که...!

وقتی به اینا فکر میکنم واقعا پیش خدا شرمنده میشم و حتی دیگه روم نمیشه که از خدا کمک بخوام...!

به قول سعدی: "تن آدمی شریف است به جان آدمیت.....نه همین لباس زیباست نشان آدمیت"

چند کلام با خدا:

خدا٬ خاک٬ روح٬ آدمی٬...چه رابطه ی زیبایی...خدا تو چقدر مهربونی؟! چقدر راحت میتونی دوباره ما رو برگردونی به همون یک مشت خاک و ما رو بپاشی تو هوا تا باد دیگه ذره ای از ما باقی نذاره٬ ولی تو اینکارو نمیکنی...! در صورتی که در قبال کارهایی که ما میکنیم خیلی بیشتر از اینها حقته که باهامون بکنی٬ ولی تو...

چقدر مهربونی...چقدر دوست دارم خداااااااااااااااااااااااااااا...

و بازم بهت میگم که چقدر این "یک مشت خاک" شرمندته...منو رو ببخش خدا جونم که بعضی وقتها به خودم میگم: "من"...٬ بعضی وقتها یادم میره که یک مشت خاکم... و بعضی وقتها...شرمنده ام خدا٬ شرمنده...

ولی با همه ی این حرفها بازم میگم که: "دوست دارم خدا جونم"


 

نوشته شده توسط یک مشت خاک در سه شنبه 20 آذر1386 ساعت 5:43 بعد از ظهر موضوع دل نوشته های "یک مشت خاک" | لینک ثابت


اولین دل نوشتۀ تنها...

                                                  به نام خداوند من

سلام

سلام به تویی که الان داری این دل نوشته رو می خونی.

اگه دلت می خواد واسه خودت یه دوست خوب پیداکنی تا آخرش با من بیا.

                         ************

می خوام اولین دل نوشتۀ تنها واسه یه دوست باشه،

دوستی که تنها رودرهیچ شرایطی فراموش نمی کنه،دوستی که در

لحظه لحظه های زندگی همراه تنهاست...

توهم می تونی با اون دوست باشی!

حالا اگه دلت می خواد،می تونی بیوگرافیه این دوست روبخونی:

اون تنهاترین تنهاست،اما در هیچ شرایطی دوستاشوفراموش نمیکنه

    

        بهت محبّت میکنه حتی اگه اذیٌتش کنی،

                   دوسِت داره حتی اگه فراموشش کنی،

                                  کنارتِ حتی اگه ازش دورباشی

     اون کسی نیست جز

                 تنهاترین ستاره آسمون:

                                      خدا...

 

    اگه یه خورده به دوروبرت نگاه کنی اونو حس میکنی،

    اون همونیه که شبا برات لالایی می خونه تا توخوابت بگیره

    همونی که وقتی دلتنگی میاد کنارت می شینه تا تو واسش

    درد دل کنی،

    حالا من میخوام بهت بگم که باورش کنی

                                     بهش اعتماد کنی

                                            ودوسِش داشته باشی...

     

  اینوهم یادت باشه کسی که اسم خودشوگذاشته تنهاهیچوقت    این جمله رو فراموش نمیکنه:

           اگرتنهاترین تنها شوم،بازخداهست...

                                                                           (دکتر علی شریعتی)             

   

                    ------------------------------------------


 

نوشته شده توسط تنها در دوشنبه 19 آذر1386 ساعت 9:54 قبل از ظهر موضوع دل نوشته های "تنها" | لینک ثابت


نویسنده ی جدید (تنها)

     سلام امیدوارم حال همگی خوب باشه...

اول از همه جا داره که از همه ی دوستان به خاطر لطف و محبتی که به این بنده ی حقیر دارند تشکر کنم...

    من از این به بعد یک همکار محترم دیگه هم تو این وبلاگ دارم که سر بنده منت گذاشتن و قبول زحمت فرمودن. جا داره که اینجا از ایشون هم یک تشکری داشته باشم.

    همینطور که شما باید تا الآن فهمیده باشین اسم این همکار من "تنها"ست. منم که دیدم ایشون میخوان با یه اسم مستعار کار کنن بهتر دیدم خودم هم از این به بعد بجای اسم "صادق" از اسم پر معنای "یک مشت خاک" برای خودم استفاده کنم.

     حالا منم مثل همه ی شما منتظر اولین "دل نوشته"ی تنها هستم. به شما هم پیشنهاد میکنم که منتظر بمونین آخه نوشته هاش خیلی جالبه!

     این تنهای ما خیلی اصرار داره که خودشو معرفی نکنه ولی شاید بهتر باشه یه مختصر در موردش توضیح بدم:

     خیلی نوشته هاش به دل میشینه یعنی میشه گفت که به آخرین عمق دل وارد میشه... خیلی مهربونه‌٬خیلی از ضد حال زدن به من خوشش میاد و همش اینو میزنه تو سرم که "۵ روز از من بزرگتره"! یعنی شاید یکی از افتخارهاش همین باشه! نه تنها؟ البته یه وقت ناراحت نشی ها!!! این آخرشو داشتم باهات شوخی میکردم.

*اینم بگم که اگه ۱۰ سال هم از من کوچیکتر بود٬ من به عنوان بزرگترم قبولش داشتم٬ چه برسه که حالا ۵ روز هم از من بزرگتره!

     پس با همدیگه منتظر اولین دل نوشته ی تنها میمونیم...

 

دوستان ما رو از نظرات خودشون محروم نکنن!


 

نوشته شده توسط یک مشت خاک در شنبه 17 آذر1386 ساعت 6:46 بعد از ظهر موضوع دل نوشته های "یک مشت خاک" | لینک ثابت


املاء

      صلام دوصطان عظیض من نمیدونم چرا  حمیشه نمره ی املاع یا حمون دیکطه ی من ۲۰ میشد؟!
شما میدونین چرا؟؟؟
      والا من اظ وقطی که یادم میاد املاع یه درص چرط و پرط بود کح حمه ی بچه حا اذش بدشون میومد...
یادمح کح یه بار غرار بود معلم بح ما یه املاع بگه که بچه حا دصطشون طند و صریء بشه! ینی میخاسط اونغدر طند بگه کح...!!!
خلاسح چشطون روظه بد نبینه: حمین که شروء به گفطن کرد یکی یکی بچه حا اشکشون در اومد (عاخه ما حنوذ کلاصه دوم بودیم) ظا کار به جایی کشید که یحو مءلم دید حمه دارن گریه میکنن و خلاسه دلش سوخط و دیگه بقیشو نگفط...!
ولی من طنحا کسی بودم کع املام خوب بود و حمیشه ۲۰ میگرفطم!!!

هالا جا دارح عذ موالمم یه طشکر بکنم:

"موالم عملاعه اذیظم عذ اینکح به من خاندن و نوشطن عاموخطی حذار بار اظط صپاصگضارم"

نذر شما چیه؟!


 

نوشته شده توسط یک مشت خاک در دوشنبه 12 آذر1386 ساعت 1:21 بعد از ظهر موضوع دل نوشته های "یک مشت خاک" | لینک ثابت


من امروز از بند رها شدم...

خيلي خوب مي دانم حالا كه قرار شده تا دوباره حركتي را جمعاً سامان دهيم، هزاران ابن الوقت و فرومايه منتظر هستند تا باز فرصتي براي هرزه زباني و لودگي و خوش رقصي براي عده يي اپوزيسيون از همه جا بي خبر و قلم به مزد پيدا كنند. اما اهميتي نمي دهم، و نمي دهيم.

 

 آنان كه ايراني واقعي بودند، جان خود بر كف دست نهادند و به روي مينها خزيدند تا من و تو امروز در هواي يخناك زمستاني در پاييز، زميني گرم و آرام براي آرميدن داشته باشيم، حال از خود مي پرسم ما كه ادعاي ملي گرايي و وطن پرستي مي كنيم، در راه وطن خود چه كرده ايم؟ كه حتي وقتي پاي ابراز همدردي و همزباني كلامي نيز به ميان مي آيد، به زير ميزها مي خزيم و سكوت اختيار مي كنيم؟

 

Yahoo mail روزهاي نسبتاً خوبي را سپري مي كند و به صفحه ي هفتم گوگل صعود كرده است. خدا را شكر. پروژه يي كه تا لحظه ي دست كشيدن مهندس قلابي هاي سايت تروريستي ياهو از اقدامات انتحاري و بمب گذاريهاي رسانه يي، پايان نخواهد يافت و تا اضافه شدن دوباره ي نام ايران به ليستهاي اين سايت ادامه خواهد داشت.

اين پروژه در گام اول، مهندس قلابي ها را كه احتمالاً مداركشان هم از دلالان مدرك دانشگاه آزاد سرقت شده، به واكنش وا داشت و "يانكي"ها را مجبور كرد تا سكوت مرگبارشان را بشكنند. سايت جعلي و نازل ياهو كه هميشه يكي از افتخاراتش را غيردولتي و مستقل بودن!!! ذكر مي كرده، در مقابل اراده ي هزاران كاربر ايراني تسليم شد و اقرار كرد كه تابع سياستهاي كاخ سفيد است و بنا به دستور دولت، بايد ايران را از ليست كشورهاي خود حذف كند.

 

***

پروژه يي كه امروز مي خواهيم استارت بزنيم، با وجود سيصد ميليون كاربر در سراسر دنيا، شايد كوچكترين آسيبي به ياهو وارد نكند اما همانند بمب گوگلي Yahoo mail مطمئناً در مفتضح كردن چهره ي اين سايت موثر خواهد بود و يك اقدام تبليغاتي كاملاً قوي به شمار مي رود.

يك خبرگزاري مجازي كه همه ي مردم دنيا خبرهايش را در چند لحظه مي شنوند و تحت تاثير قرار مي گيرند. همانند بمب گوگلي كه عليرغم مخالفان بي ارزشش، سي ان ان و بي بي سي و بسياري ديگر از بنگاههاي دلالي خبر در جهان را به تحرك وادار كرد. جايي كه بازتاب جهاني اين حركت، احساس تهوع وطن پرست ترين آمريكايي ها را نيز از داشتن سردمداراني با تفكرات قرون وسطي و عصر حجر، برانگيخت.

 

هيچگونه براي من قابل هضم و درك نيست وقتي سايتي با آن همه عظمت و بودجه هاي ميليارد دلاري، مثل يك سگ هار روبه روي ما ايستاده و پاچه هايمان را مي گيرد و خون از بدنمان مي ريزد، بي تفاوت، هاج و واج ايستاده ايم و دست نوازش بر سرش مي كشيم.

 

ما در راه استقلال و آزادي وطن خود بايد عادتهايمان را تغيير دهيم، كه اگر نياز شد، جان نيز بر كف نهيم و به صفهاي مبارزه بشتابيم. اما پيام من‌، اين نيست. پيام من، پيام تحريم سايت بي كيفيت و "زرد" ياهو است. سايتي كه يك روز مديران آن، دم از آزادي بيان و انديشه در محيط احترام به حقوق كاربران مي زنند و روز ديگر، از الزام به اجراي تعهدات در مقابل كاخ سفيد سخن مي گويند.

***

شخصاً سه سال بود عضو آن سايت منحرف و جنجالي بودم كه نمي دانستم در پشت پرده هاي كثيف دروغ و لعابهاي رنگي اش، دلارهاي "خوش دست" و پوندهاي "جرينگي" چگونه وقيحانه رد و بدل مي شدند تا آرمانها و عشق يك ملت را هدف بگيرند.

 

اين دريچه ي خاك گرفته و پر از زنگار، فرصتي براي برقراري ارتباط من با صدها بلاگر، نويسنده، هنرمند، دوست، همكلاسي و فاميل در سراسر دنيا بود... كه هر روز روي Sign in اش كليك مي كردم تا دنياي offline message ها و پيامهاي جديدش روي سرم خراب شود. اما امروز از همه ي ارتباطات، رفاقتهاي "مسنجر"ي، چت كردنهاي روزانه و تفريحات اينگونه ام چشم پوشيدم و با افتخار، شناسه ام را از ياهو حذف كردم همانطور كه او نام كشور من را از ليستهايش حذف كرد.

 

وطن مثل مادر من است. ناموسي كه اگر هر شير ناپاك خورده يي حتي در دل تصميم بگيرد نگاهي ناپاك به آن بيندازد، چشمانش از حدقه درخواهم آورد و ياهو، تنها يك بهانه است و نخستين قدم براي فتح جهاني بدون دروغ، نيرنگ، ريا، خشكسالي و عذاب. همانگونه كه داريوش كبير، كوروش كبير، مولاناي ايراني و محمد امين(ص) وعده داده بودند.

***

ايراني. در روز روشن، ناموس تو را هتك حرمت مي كنند. بي غيرتي زيادي مي خواهد كه بتوانيم اينگونه خونسرد و بي تفاوت بايستيم و نگاه كنيم. فكر مي كني اگر ايراني دوره ي كوروش و داريوش و خشايار نيز مانند من و تو، افسرده دل و خسته و بي رمق و بي تفاوت بودند، تخت جمشيد وجود داشت تا تو به آن افتخار كني؟ يا نامي از ما باقي مي ماند تا "نخوانند بر ما كسي آفرين///چو ويران بود بوم ايران زمين" ...

اما اگر فكر مي كني با همين كار ساده در راه كشور، آمال و آرزوهايت بر باد مي رود، مرا واگذار و برو..

 

1-   اول از همه، برو به اينجا و نرم افزار را دانلود كن. هنوز خيلي نقص دارد، اما بزرگترين منفعتش اين است كه تو را به عنوان يك انسان مي پذيرد. اگر حاضري در جايي باقي بماني كه انسانيت تو براي اهالي اش زير سوال است، من ديگر حرفي ندارم.

 

2-   برو به اينجا و آزادانه مثل يك كبوتر، از قيد و بندهاي ترور، وحشت، خشونت و ارعاب رها شو. من هم مثل تو، شناسه ام را از سايتي حذف كردم كه هرچند با كاسته شدن دهها ميليون نفر از كاربرانش نيز به خاك نخواهد نشست، اما خواهد فهميد كه وقتي تازه هموطنان او داشتند ياد مي گرفتند چگونه سياه هاي مانهتن را زنده به گور كنند، مولانا و فارابي مثنوي عشق مي سرودند و به درمان همكيشان خود مي كوشيدند..

 

3-   همه ي دوستان ياهويي ات را به جي ميل دعوت كن، آنجا گپ بزن، دوستيابي كن و افتخار كن كه خود را در بند غل و زنجيرهاي كثيف يك مشت تروريست قرار نمي دهي.

 

4-   ياهو حداقل ده ميليون كاربر ايراني و چندين ميليون نفر كاربر مسلمان، فارسي زبان و "آزاده" دارد. مطمئن باش آنها با من و تو همراه مي شوند...

 

دوستان نظر فراموش نشه!


 

نوشته شده توسط یک مشت خاک در شنبه 10 آذر1386 ساعت 8:6 بعد از ظهر موضوع غیره... | لینک ثابت


سلامی دوباره

         سلامی دوباره خدمت همه ی دوستان عزیز که با بازدید از این وبلاگ منو به ادامه ی کار امیدوار میکنن.

ببخشیید که من نتونستم یه مدت مطالبم رو آپدیت کنم! حالا میخوام این وبلاگ رو متحول کنم! که البته تو این راه به کمک همه ی شما نیاز دارم. حتما میپرسین چطوری؟! اینطوری:

شما باید مطالبی رو که بهش علاقه دارین رو به من بگین تا من این مطالب و درخواستهاتون رو پیدا کنم و هرچی رو هم که خودم بتونم با کمک دوستان مینویسم و براتون میذارم تو وبلاگ.

تو این راه به کمک همتون نیاز دارم...

حالا شما موضوعاتی که میخوایین رو به همراه نظراتون بگید...


 

نوشته شده توسط یک مشت خاک در چهارشنبه 7 آذر1386 ساعت 6:53 بعد از ظهر موضوع دل نوشته های "یک مشت خاک" | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting